دسته: عمومی

  • بخشی از کتاب آداب وکالت در دادگستری

    🔵 وکیل در مقام دفاع چه باید بکند ؟

    🔶 عده ای وکیل را به شکل یک « تیر انداز حرفه ای » توصیف می کنند که در قبال وجهی که دریافت می کند ، به نفع موکّلش – صرف نظر از اینکه موکّل بی حق باشد یا ذیحق – وارد کارزار می شود.

    🔹 او از خصومت موجود بین کسی که او را اجیر کرده با طرف بهره برداري مي كند و از احساس پیروزی پس از کشتن طرف لذّت می برد. با این تعریف و تشبیه وکیل در مقام مشاوره بیشتر در پی ایجاد خصومت است تا برخورد آشتی جویانه.

    🔶 توصیف دیگری از وکیل او را در موضع « اسقف اعظم » قرار می دهد. کسی که نصایح و مشاوره های بدون جایگزین می دهد.

    🔹 پند ها و مشورت هایی که گویی مستقیماً از منبعی نا شناخته واصل شده و موکّل فقط باید آن را بدون چون و چرا بپذیرد. از این دیدگاه در مشاوره وکیل و موکل کوچکترین اثری از همکاری و هم فکری نمی توان یافت.

    🔶 به نظر برخی دیگر وکیل صرفاً یک « کاسب » است که اتفاقاً کالایی که عرضه می کند « خدمات حقوقی » است.

    🔹 هدف اصلی او رسیدن به یک زندگی مادی خوب و مرفه است. چنین وکیلی هیچ علاقه عمیقی به واقعیت های پرونده یا انگیزه های موکّل ندارد. او بیشتر به انجام کاری که به او محول شده به نحو مطلوب و مؤثر و به دست آوردن احکام و قرار های مناسب حال موکل علاقه مند است.

    🔶 با این حال دیگرانی هم هستند که آرمان گرایانه تر می اندیشند. آنها وکیل را فردی حرفه ای می بینند که مردم برای حل معضلات شان به او مراجعه می کنند.

    🔹 وکیل از دید گروه اخیر کاملاً به پزشک ، مددکار اجتماعی یا روانپزشک و روانکاو شباهت دارد. چنین وکیلی ممکن است با آنچه در وراء واقعیت های ظاهری قضیّه وجود دارد درگیر و به کمک رسانی به همه ابعاد وجود ی موکّل علاقمند شود.

    🔹 همان گونه که یک پزشک ممکن است یکی از بیماریهای بیمار خود را بهبود بخشد و با این حال بیمار بمیرد ، یک وکیل هم ممکن است بتواند دعوایی را که دارای بهترین نتایج برای موکلش نیست ، با کارایی و مهارت ، سامان دهد.

    🔶 وکلایی که در پی « حل معضل » هستند فقط وقتی ورود به دعوا را توصیه می کنند که این اقدام را در جمع بندی نهایی ، فی الجمله ، به نفع موکل ارزیابی کنند.

    🔹حق این است گفته شود هیچ وکیلی نیست که همواره در یکی از این قالب ها بگنجد. واقعیت این است وکلا با توجه به طبایع بشری ممکن است در حالات و پرونده های مختلف در نقش های متنوعی ظاهر شوند. و یا ، حسب مورد ، در هر یک از پرونده ها یکی از جنبه های پیش گفته پر رنگ تر باشد.

    🔹 اما احتمالاً هر وکیل ، در تحلیل نهایی ، الگو و ساختار شخصیتی ویژه ای دارد که هنگام تصمیم گیری در خصوص اظهار نظر مشورتی و راهنمایی موکل ، ظاهر می شود. و به عنوان جنبه غالب شخصیت او راه را بر بروز سایر جنبه ها که بر شمردیم ، می بندد.

    🔶 بی گمان ممکن است ضرورت های هر پرونده قرار گرفتن وکیل در یکی از قالب های پیش گفته را ایجاب کند. همچنین ممکن است بعضی از وکلا و برخی از موکلان ، بعضی قالب ها را بر برخی دیگر ترجیح دهند. انکار این موضوع فرار از واقعیت و « خود گول زنی » است.

    🔹 اما آنچه به عنوان قاعده کلی قابل توصیه است ، این است بدون توجه به اینکه کدام قالب رفتاری – یا ترکیبی از قالب های رفتاری- در هر مورد خاصّ برگزیده می شود، اتخاذ تصمیم باید با نهایت احتیاط و با در نظر گرفتن همه فروض احتمالی و امکان جایگزینی راه حل ها باشد. در عین حال برگزیدن قالب مورد نظر باید با چنان وضوح و صراحتی برای موکّل توضیح داده شود که او را به درک قالب انتخابی و پذیرش توأم با قدردانی آن قادر سازد.

    🔶 مطالبی که بیان شد دیدگاههای گوناگون موجود درباره حرفه وکالت است و چنان که دیدیم موقعیت وکیل در آن بین « قدّیس » و « هفت تیر کش حرفه ای » نوسان دارد.

    🔹 اهل نظر ، به ویژه آنها که به اصطلاح « غرض و مرضی ندارند » می دانند وکلای دادگستری نزد مردم آگاه و با سواد کشور افرادی مورد اعتماد و قابل احترام محسوب می شوند.

    🔶 همواره گفتۀ آن قاضی انگلیسی را به یاد می آورم که گفت : « آنان که نسبت به وکلا سوء ظن دارند و آنها را مردمانی منحرف و بد کار می انگارند در واقع قیاس به نفس می کنند. یعنی با مراجعه به درون خود به این نتیجه می رسند که اگر آنها در موضع و موقعیت وکیل قرار می گرفتند قطعاً منحرف می شدند و تبه کاری می کردند.! »

    #وکیل_کاسب_نیست

    #وکالت_کاسبی_نیست

  • معما

    او ارزن گندم گونی بود ماش فرستادیم برنج است برنجش بده .

    معنی کنید :

    ار = یک
    ارزن = یک زن
    گندم گونی = گندم چهره
    برنج است = در سختی است
    ماش فرستادیم = از جانب ما آمده

    او یک زن گندم چهره است که دچار سختی شده ، او از جانب ماست ، مقداری برنج به او بدهید .

  • حکایت عضدالدوله و قاضی !

    در دوران عضدالدوله دیلمی مردی نزد قاضی شهر مال فراوانی به امانت نهاد و به حج رفت . چون بازگشت و مال خویش خواست ، قاضی انکار کرد . صاحب مال شکایت نزد امیر عضدالدوله برد . امیر اندیشید که اگر از قاضی مال را مطالبه کند او انکار خواهد کرد . از این روی چاره ای اندیشید . قاضی را فرخواند و گفت : مال بسیاری برای روز مبادای فرزندانم نزد من است و می خواهم آنرا نزد کسی به امانت بگذارم تا پس از مرگ من به آنان تحویل دهد و از این موضوع هیچ کس حتی فرزندانم نباید اگاه باشند . من وصف امانتداری تو بسیار بشنیده ام بنابراین به خانه رو و جایگاه محکمی برای آن فراهم ساز تا این اموال مرا مخفیانه بدان جای منتقل کنی . قاضی مسرور شد و با خود اندیشید چون عضدالدوله بمیرد چون کسی از راز این مال باخبر نیست می توانم همه ی آنرا برای خود تصاحب کنم . پس با شوق وصف ناپذیری به تهیه ی مقدمات کار پرداخت . عضدالدوله آنگاه مرد مالباخته را فراخواند و گفت : اکنون بنزد قاضی برو و دوباره مالت را طلب کن و بگو اگر امانت مرا باز پس ندهی شکایت تو را نزد امیر عضدالدوله خواهم برد . چون مرد مالباخته نزد قاضی رفت ، قاضی از بیم آنکه شهرتش لکه دار شود و امیر امانتش را بدو نسپارد فورا مال شخص مالباخته را پس داد . امیر چون خبر شد بخندید و قاضی را از شغل خویش برکنار کرد

  • 🔴معني نام كشورها

    اسم کشورها هم معانی خاص خود را دارند.
    مثلاَ : آرژانتین یعنی سرزمین نقره(اسپانیایی)
    و یا کانادا یعنی دهکده!
    در اینجا معنی نام کشورهای جهان آمده است.

    🇦🇷 آرژانتین: سرزمین نقره
    🇦🇿 آذربایجان: سرزمین نگهبان آتش
    🇿🇦 آفریقای جنوبی: سرزمین بدون آفتاب جنوبی
    🇨🇫 آفریقای مرکزی: سرزمین بدون آفتاب مرکزی
    🇦🇱 آلبانی: سرزمین کوهنشینان
    🇩🇪 آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن
    🇦🇴 آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود
    🇦🇹 اتریش: شاهنشاهی شرق
    🇪🇹 اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان
    🇦🇲 ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره نوح
    🇺🇿 ازبکستان: سرزمین خودسالارها
    🇪🇸 اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی
    🇦🇺 استرالیا: سرزمین جنوبی
    🇪🇪 استونی: راه شرقی
    🇮🇱 اسرائیل: جنگیده با خدا
    🇬🇧 اسکاتلند: سرزمین اسکات ها البته در لاتین قوم گائل را گویند
    🇦🇫 افغانستان: سرزمین قوم افغان
    🇨🇴 اکوادور: خط استوا
    🇩🇿 الجزایر: جزیره ها
    🇸🇻 السالوادور: رهایی بخش مقدس
    🇦🇪 امارات متحده عربی: شاهزاده نشین های یکپارچه عربی
    🇮🇩 اندونزی: مجمع الجزایر هند
    🇬🇧 انگلیس: سرزمین قوم آنگل
    🇺🇾 اوروگوئه: شرقی
    🇺🇦 اوکراین: منطقه مرزی
    🇺🇸 ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
    🇮🇹 ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله
    🇮🇷 ایران: سرزمین نجیب زادگان
    🇮🇪 ایرلند: سرزمین قوم ایر(شاید هم معنی با آریا)
    🇮🇸 ایسلند: سرزمین یخ
    🇧🇭 بحرین: دو دریا
    🇧🇷 برزیل: چوب قرمز
    🇬🇧 بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان
    🇧🇪 بلژیک: سرزمین قوم بلژ(از اقوام سلتی)، واژه بلژ احتمالا معنی زهدان و کیسه می داده است.
    🇧🇩 بنگلادش: ملت بنگال
    🇧🇫 بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار
    🇧🇴 بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین
    🇵🇾 پاراگوئه: این سوی رودخانه
    🇵🇰 پاکستان: سرزمین پاکان
    🇵🇦 پاناما: جای پر از ماهی
    🇵🇹 پرتغال: بندر قوم گال
    🇵🇷 پورتوریکو: بندر ثروتمند
    🇹🇿 تانزانیا: این نام از هم آمیزی تانگانیگا(سرزمین دریاچه تانگا)و زنگبار به دست آمده است.
    🇹🇭 تایلند: سرزمین قوم تای
    🇹🇲 ترکمنستان: سرزمین ترک مانندها
    🇹🇷 ترکیه: سرزمین قوی ها
    🇯🇲 جامائیکا: سرزمین بهاران
    🇹🇩 چاد: دریاچه
    🇨🇳 چین: سرزمین مرکزی
    🇩🇰 دانمارک: مرز قوم «دان»
    🇩🇴 دومینیکن: کشور دومینیک مقدس
    🇷🇺 روسیه: کشور روشن ها، سپیدان(شاید از ریشه سکایی«راوش»)
    🇧🇾 روسیه سفید(بلاروس): درخشنده سفید
    🇷🇴 رومانی: سرزمین رومی ها
    🇯🇵 ژاپن: سرزمین خورشید تابان
    🇮🇪 ساحل عاج: ساحل عاج
    🇱🇰 سریلانکا: جزیره باشکوه
    🇸🇧 سلیمان جزایر: از نام حضرت سلیمان
    🇸🇪 سوئد: سرزمین قوم «سوی»
    🇸🇿 سوازیلند: سرزمین قوم سوازی
    🇨🇭 سوئیس: سرزمین مرداب
    🇸🇩 سودان: سیاهان
    🇸🇾 سوریه: سرزمین آشور
    🇸🇱 سیرالئون: کوه شیر
    🇨🇱 شیلی: پایان خشکی- برف
    🇪🇭 صحرا: بیابان
    🇸🇰 صربستان: سرزمین قوم صرب
    🇮🇶 عراق: شاید ازایراک به معنای ایران کوچک
    🇸🇦 عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان
    🇫🇷 فرانسه: سرزمین قوم فرانک
    🇫🇮 فنلاند: سرزمین قوم «فن»
    🇸🇽 فیلیپین: از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ
    🇰🇬 قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله
    🇰🇿 قزاقستان: سرزمین کوچگران
    🇶🇦 قطر: شاید به معنای بارانی
    🇨🇷 کاستاریکا: ساحل غنی
    🇨🇦 کانادا: دهکده(زبان سرخپوستی«ایروکوئی»)
    🇨🇴 کلمبیا: سرزمین کلمب(کریستف کلمب)
    🇰🇪 کنیا: کوه سپیدی
    🇰🇼 کویت: د ژ کوچک
    🇬🇪 گرجستان: سرزمین کشاورزان
    🇱🇧 لبنان: سفید
    🇵🇱 لهستان: سرزمین قوم «له»
    🇱🇷 لیبریا: سرزمین آزادی
    🇭🇺 مجارستان: سرزمین قوم مجار
    🇪🇬 مصر: شهر – آبادی
    🇲🇰 مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها
    🇮🇪 مکزیک: اسپانیای جدید
    🇲🇷 موریتانی: سرزمین قوم مور
    🇫🇲 میکرونزی: مجمع الجزایر کوچک
    🇳🇴 نروژ: راه شمال
    🇳🇪 نیجر: سیاه
    🇳🇬 نیجریه: سرزمین سیاه
    🇻🇦 واتیکان: گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان
    🇻🇪 ونزوئلا: ونیز کوچک
    🇻🇳 ویتنام: اقوام «ویت» جنوبی
    🇬🇧 ویلز: بیگانگان
    🇳🇱 هلند: سرزمین چوب
    🇮🇳 هند: پر آب
    🇭🇳 هندوراس: ژرفناها
    🇾🇪 یمن: خوشبخت

  • حکایت👌👇👇

    پادشاهی نذر کرد که اگر از حادثه‌ ای نجات یابد، پولی به پارسایان دهد.

    چون حاجتش روا شد، به غلام خردمندش پولی داد تا به پارسایان دهد.

    پس غلام هر شب نزد پادشاه می ‌آمد و می ‌گفت هر چه روز جستجو کردم، پارسایی نیافتم.

    پادشاه گفت :

    طبق اطلاع من، چهارصد پارسا در کشور من است.

    غلام گفت آنکه پارسا است، پول ما را نمی‌ پذیرد و آن ‌کس که می ‌پذیرد، پارسا نیست!

    پادشاه خندید و فرمود حق با غلام است.
    آن‌ کس که در بند پول است، زاهد نیست .

  • مثنوی هفتاد “من”

    مثنوی هفتاد “من” :
    شاعر طنز پرداز

    استادناصرفیض

    شاهکار شعر و ادبیات

    مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین

    کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین

    مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است

    آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است

    مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)

    ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)

    هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای

    مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای

    هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد

    این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد

    ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی

    هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی

    مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست

    هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست

    کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر

    این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟

    زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست

    ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست

    راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟

    بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟

    در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)

    مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) . . . !!

  • فنون نگارش

    ▪️ آذان / اذان:
    این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان( گوش‌ها ) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی‌در سـاعت‌های معینی از روز در گلدسـته و منارۀ مسجد است.
    ▪️ آزوقه / آذوقه:
    اصل این واژه که آن را آزوغه هم می‌نویسـند ترکی اسـت. پس باید به” ز” نوشـته شـود.
    آسـیا / آسـیاب: این واژه را به هردوشـکل می‌توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند.
    ▪️ آن را / آنرا:
    ” را” واژۀ مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمۀ پیشـین می‌نویسـند. مانند: این را، وی را، ایشـان را، تو را، آن را .
    ▪️ اتاق / اطاق:
    از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج ” ط” وجود ندارد پس باید آن را با حرف ” ت” نوشـت.
    ▪️ اتو / اطو:
    چون این واژه عربی‌نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس به تر اسـت به ” ت” نوشـته شـود.
    ارابه/ عـرابه:
    ارابه واژۀ فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت.
    ازدحام / ازدهام:
    این واژه را تنها می‌توان با حرف “ح” نوشـت زیرا ازدهام واژه‌ای بی‌معنی اسـت .

    ▪️ اسـب / اسـپ:
    به هردوصورت می‌توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با ” ب” می‌نویسـند. اما در گذشـته‌های بسـیار دور با ” پ ” می‌نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام‌های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و…
    ▪️ اسـتادان / اسـاتید:
    چون اسـتاد واژه‌ای فارسی اسـت جمع آن می‌شـود اسـتادان. این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی‌رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می‌شـود
    اسـلحه/ سـلاح:
    بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی‌دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می‌برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه‌ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می‌توان واژهء سـلاح‌ها را به کار برد.
    ▪️ اقلاً / اکثراً:
    این دو کلمه در عربی‌به هیچ روی تنوین نمی‌گیرد و کاربرد آن‌ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می‌آید. به تر اسـت به جای اقلاً ” حد اقل ” و یا به تر از آن ” دسـت کم” و یا ” کم از کم ” نوشـت و به جای اکثراً ” غالباً” و یا به تر از آن ” بیش تر ” را به کار برد. .
    همچنین نمی‌توان واژه‌هایی مانند دوم وسـوم و چهارم راکه فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی ” زبان ” را زباناً .

    ▪️ به نام / بنام:
    در زبان عربی‌حرف جر “ب” را هـمیشـه باید به کلمۀ بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه ” به” را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند: بدین و بدو.، زیـرا اگر چون این ننویسـیم در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه‌ها و معانی (التباس معنی) وجود دارد، مانند همین “به نام” و “بنام ” که هر کدام جای کاربرد ویـژه‌ای دارد. به این نمونه‌ها دقت کنید: او نویسـندۀ بنامی‌بود و یا ” من او را به نام نمی‌شـناختم”. به همین ترتیب اگر ” به روی” را ” بروی” بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟
    آیا منظور از “بروی” فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و… .یا آن که مثلن می‌خواهـیم بنویسـیم که: این قـلم به روی میز اسـت یا اگر ما ” به درد ” را ” بدرد ” بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می‌دهد، زیرا ” بدرد : یعنی پاره کند و “به درد” یعنی به غم و اندوه.
    به همین گونه‌اند صد‌ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن‌ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره
    ▪️ بها / بهاء :
    بها به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است . اما معنی بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است . مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن‌ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است. در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از کتاب‌ها می‌نویسند : ب
    هاء …. ریال . که سخت نادرست است .
    ▪️ پایین / پائین:.
    شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده‌ها بار همزۀ عربی‌را در نوشته‌های خود به کار می‌برند و نمی‌دانند که این نشانۀ نوشتاری عربی‌درزبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه‌هایی مانند ” پائیز ” ، ” پائین ” ، “موئین ” ، “روئین” ، ” آئین ” ،” پر گوئی” ، ” چائی “، ” امریکائی ” و… نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی، آمریکایی و چون این‌ها نوشت.
    ▪️ تاس / طاس:
    تاس واژه‌ای فارسی اسـت که عرب‌ها آن را گرفته و طاس می‌نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ایرانیان باید آن را به حرف ت بنویسند.
    ▪️ تراز/ طراز: تراز واژه‌ای فارسی است که عرب‌ها آن را گرفته و طراز می‌نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب ” تراز” و همۀ ترکیبات آن باید با حرف ” ت” نوشـته شـود. مانند: تراز نامه، هم تراز، ترازکردن و مانند این‌ها.

    ▪️ تپیدن / طپیدن :
    تپیدن واژه‌ای فارسی اسـت. و باید با حرف ” ت ” نوشـته شـود و نوشـتن واژه‌های مشـتق از آن نیز مانند: تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه‌هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت وتهران که فارسی اند، نباید با ” ط” نوشـته شـود.
    دیگر آن که در زبان عربی، هم ت وجود دارد و هم ط. مانند تابع و طبیب. از این رو واژه‌های عربی‌را می‌توان به همان صورت عربی‌نیز نوشت. نکتۀ دیگر آن که: اگر کلمه‌ای مربوط به زبان‌های بیگانۀ دیگر باشـد، به ت نوشـته می‌شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس. اما برخی نام‌های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن‌ها که از رهگذر زبان عربی‌وارد زبان فارسی شـده است می‌تواند به همان صورت عربی‌هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی‌عربی‌چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن‌ها تغییری ایجاد نمی‌شود.
    ▪️ ثواب / صواب:
    نوشـتن یکی از این واژه‌ها به جای دیگری نیز یکی از غلط‌های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب وصواب معانی جدا گانه‌ای دارد و نباید آن‌ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی ” مزد و پاداش ” ، اما صواب صفت اسـت به معـنی “درسـت، به جا و مناسـب”.
    ▪️ جذر/ جزر:
    برخی‌ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می‌کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می‌کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می‌آید که آن را مجذور می‌گویند. جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد می‌باشد.
    ▪️ جرأت/ جرئت:
    این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت وجود ندارد.
    ▪️ حایل /‌هایل:
    این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می‌برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما‌هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک: شـب تاریک وبیم موج و گردابی‌چنین‌هایل / کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل‌ها (حافظ)
    ▪️ خرد/ خورد:
    معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند: خرد سال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه‌های دیگر: سالخورده یا خورد و خوراک
    ▪️ داوود/ داود:
    املای این گونه واژه‌ها را در املای زبان فارسی با دو ( واو ) سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه‌هایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو ( واو ) نوشـت: طاووس، کـیکاووس

    ▪️ دچار/ دوچار:
    این واژه را که گمان می‌رود ریشـۀ آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی‌به صورت دوچار می‌نوشـته اند. اما در سده‌های اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز به تر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.
    ▪️ ذ لت / ز َ لّت:
    معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت) است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا و لغزش اسـت.
    ▪️ رتیل / رطیل:
    نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی‌رتیل می‌گویند و رطیل وجود ندارد.
    ▪️ زرع / ذرع:
    زرع به معـنای ” کشـت” و ” کاشـتن ” اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم برای طول و برابر یک دهم از چهارمتر یا همان چهل سانتی متر بوده اسـت.
    ▪️ زغال / ذغال:
    املای درسـت این واژه زغال اسـت.
    ▪️ زکام / ذکام:
    این واژه را بایـد با ز نوشـت،
    ▪️ سـتبَر/ سـِطبَر :
    این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون واژه‌ای فارسی اسـت به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود.
    ▪️ سـؤال / سـئوال:
    شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است.
    ▪️ سـوک/ سـوگ:
    املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت.
    ▪️ شـرایین/ شـرائین:
    املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.
    ▪️ شـسـت/ شـصت:
    این واژه‌ها راهم بسـیاری‌ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می‌برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰ اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می‌نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می‌نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با ” س” آمده اسـت.
    ▪️ صد / سـد:
    چون واژۀ ” سـده ” فارسی اسـت، سـد را نیز می‌توان با ” س” نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با ” ص ” نوشـته اند، اکنون نوشـتن آن با ” س” غـیر متعارف به نظر می‌رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با ” ص” نوشـته اند
    ▪️ صفحه/ صحیفه :
    صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می‌شـود. البته ورق را در سـال‌های پسـین برگ نیز می‌گویند.

    ▪️ طوفان/ توفان:
    اصل این کلمه یونانی اسـت و شکل‌های دیگر این واژۀ یونانی در بسـیاری از زبان‌های ارو پایی هم به کار می‌رود، چون آن که در زبان انگلیسی Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می‌رود. در فرهـنگ معین واژۀ طوفان را که اسم و معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید وناگهانی که موجب خسـارت و خرابی‌بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک ” توفان ” هم درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می‌باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معنا‌های لغوی این واژه‌ها را مد نظر قرار داد.
    ▪️ طوطی/ توتی:
    توتی واژه‌ای فارسی است و از این رو می‌توان آن را با “ت ” نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با ” ط” نوشـته‌اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می‌باشد نوشتن آن با “ط ” نامانوس و نامتداول است.
    ▪️ غلتیدن/ غلطیدن:
    غلتیدن واژه‌ای فارسی اسـت و باید با ” ت” نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را نیز باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و…. چنانچه با ط نوشته شود، با واژه عربی غلط همسان گشته که اشتباه است.
    ▪️ غوته / غوطه :
    ” در آب فرو رفتن ” به فارسی ” غوتیدن ” است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می‌رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند: تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.
    ▪️ غیظ / غیض:
    در عربی‌غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت.
    ▪️ فترت/ فطرت:
    معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی‌حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصلۀ میان دو دورۀ فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می‌گویند و به سـرشـت و طبیعت او.

    ▪️ فطیر/ فتیر:
    فطیر واژه‌ای عربی‌و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با ” ط ” نوشـته شود و واژه‌ای به نام فتیر وجود ندارد.
    ▪️ قفص / قفس:
    این واژه عربی‌اسـت و باید با “ص ” نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با “س ” نوشـته‌اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت.
    ▪️ قیمومت / قیمومیت: واژۀ قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساخته‌اند و در زبان عربی‌کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است
    ▪️ کحل / کــَهل:
    کحل اسم است به معنای ” سـرمه” اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال.
    ▪️ گزارش‌ها / گزارشات:
    برخی‌ها واژۀ فارسی گزارش را با ” ات” عربی‌جمع می‌بندند که نادرسـت اسـت
    ▪️ لایتجزا / لایتجزی: این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه‌نا‌پذیر.
    ▪️ مآخذ / مأخذ:
    واژۀ عربی‌مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است . اما برخی این واژه‌ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می‌برند.
    ▪️ مبرا / مُبری :
    این واژۀ عربی‌به معـنی” تبرئه شـده از تهمت” اســت و در فارسی و عربی‌آ ن را مبرا می‌نویسـند.
    ▪️ مجرا / مجری:
    واژۀ مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند ” مجری قانون “. ولی در عربی‌مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می‌کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای ” اجرا شـده، عملی شـده ” اسـت که در فارسی به تر است که به صورت “مجرا” نوشـته شـود تا با “مجری” اشتباه گرفته نشـود .

    ▪️ محظور/ محذور:
    واژۀ محظور به معـنای ” ممنوع و حرام” اسـت و محذور هم به معـنای ” آن چه از آن می‌ترسـند” و هم به معنای “مانع و گرفـتاری” آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: ” محذور اخلاقی ” و یا ” در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم “،
    ▪️ مسأله / مسئله:
    این واژه عربی‌اسـت و در رسم الخط عربی‌ به صورت مسـأله نوشـته می‌شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می‌نویسـند، نه مسئله.
    ▪️ مسؤول/ مسـئول:
    املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی‌البته مسـؤول می‌نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو نوشـته اند.
    ▪️ مزمزه / مضمضه:
    واژۀ مزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی‌و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است.
    ▪️ معتـَنی به/ متنابه:
    این واژه عربی‌اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت است

    ▪️ مقتدا / مقتدی :
    این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی‌مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می‌کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت.
    ▪️ منتها / منتهی:
    این دو واژه را در فارسی به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند: سـاختمان‌های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا ” این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد” .
    ▪️ نیاگان / نیاکان :
    در فارسی نیاگ یا نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان.
    ▪️ وهله/ وحله:
    این کلمه را که به خط عربی‌وهـله می‌نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله در عربی‌و در فارسی معنایی ندارد.
    ▪️ هیز / حیز:
    واژۀ هـیـز به معنای بدکار و بی‌شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده‌ای داشـت. و حیز به معنی جا و مکان است.
    ▪️ هیئت / هیأت:
    واژۀ هیئت عربی ‌و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته‌ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.
    ▪️ بالطبع / به تبع :
    کلمه بالطبع به معنی از روی سرشت و ذات است که بصورت مجازی به معنی امر حتمی و بصورت خودکار انجام گیرد اطلاق می شود. اما به تبع از دو بخش به و تبع ساخته شده که معنای آن به پیروی از / به دنبال …. می باشد که به دلیل این شباهت معنایی و نوشتاری به جای یکدیگر استفاده می گردند.

  • چند نکته نگارشی

    استکان: برای مایعات، چای، قهوه، شیر و غیره بکار می‌رود

    اصله: برای درخت، چوب، تیر، سنبه

    انبار: حبوبات انباشته شده (مثل یک انبار گندم)، کالا

    باب: خانه، مِلک، چادر، ساختمان از قبیل دکان، حجره، رستوران، مسجد، فروشگاه، حمام، تصفیه‌خانه

    بار: وزن، نمونه (یک بار هندوانه، سه بار سبزی)

    بارخانه: صندوق جواهر (یک بارخانه فیروزه)

    بدره: بسته نقدینه‌ها (یک بدره اشرفی)، اشرفی، سکه‌های زر

    برگ: کاغذ، ورق

    بطانه: خز، سنجاب، پوست بخارایی

    بطری: نوشیدنیها

    بغل: حجم و وزن (یک بغل سبزی، یک بغل آجیل و شیرینی)

    بقچه: نخ، بسته نخ، رخت، شال

    بته، بوته: درخت بی‌تنه مانند گل و گیاهان زینتی (مثل یک بوته نعناع)

    بند: کاغذ

    بَهله: پرنده‌های شکاری (بهله در اصل به معنی دستکشی است که بازدارها به دست می‌کنند.)

    پاره: ده، روستا

    پارچه: آبادی

    پُرس: چلوکباب، غذا و مانند آن

    پیمانه: مایعات و گاه چیزهای دیگر

    تا: اکثر چیزها، مطلق اشیاء شمارشی مانند «پنج تا اتاق»، مطلق عدد مانند “سه تاً

        تار: مو

        تازیانه: افعی، مارهای سمی

        تخته: مفروشات (فرش، قالی، قالیچه، گلیم، زیلو، پتو، جاجیم)، پارچه، لحاف، تشک، لوح، برات

        تَن: انسان

        تُن: واحد وزن

        توپ: پارچه. (بیست متر پارچه بسته‌بندی‌شده لباس را یک توپ می‌گویند)

        جام: شیشه

        جفت: کفش، جوراب

        جریب: واحد مساحت برای زمین و ملک

        جلد: کتاب، مجله

        حلقه: فیلم عکاسی، لاستیک، مار

        دانه: تخم مرغ

        دست: قاشق و چنگال، رخت‌خواب

        دستگاه: ماشین‌آلات، خودرو، آپارتمان

        راًس: گوسفند، گاو

        رشته: قنات

        زنجیر: فیل

        شاخه: گُل، آهن‌آلات

        عدد: در، پنجره

        عدل: پنبه

        فروند: هواپیما، ناو، خودروهای نظامی

    فقره: پرونده، برات، چک، سفته، فیش بانکی، گواهی‌نامه، برداری، جواز، وام، مِلک، لایحه، جرم، قتل، سرقت، حادثهٔ رانندگی

        قالب: صابون

        قبضه: تفنگ

        قرص: نان

        قطعه: عکس

        قلاده: پلنگ، یوزپلنگ، سگ

        قطعه: تمبر

        نخ: سیگار

        نفر: انسان، شتر، درخت خرما

        واحد: حمام، آپارتمان، منزل مسکونی

    بار: واحدشمارش کالاهایی که به مقیاس معینی بسته بندی می‌شوند

    برگ: واحدشمارش کاغذهای جلدنشده

    بند: واحدشمارش یک دسته کاغذومقوابه مقدارمعین

    تخته: واحدشمارش قالی، پتووفرش

    توپ:واحدشمارش پارچه ندوخته

    تیر:واحدشمارش قشنگ

    ثوب:واحدشمارش لباس دوخته

    جام:واحدشمارش شیشه پنجره، آیینه

    جفت:واحدشمارش کفش، جوراب، دست

    جلد:واحدشمارش کتاب

    جین:واحدشمارش قرقره، دکمه، مداد (معادل شش عدد)

    حب:واحدشمارش قند، آب نبات، قرص

    حلقه:واحدشمارش اشیائ گرد، چاه

    دانه:واحدشمارش گردو، مدادودیگراشیاءقابل شمارش

    دستگاه:واحدشمارش ماشین آلات، رادیو، تلویزیون و

    دسته:واحدشمارش گل وگیاه

    دوجین:واحدشمارش بسته‌های دوازده تایی(کمربند، گردنبند)، قنات

    دهنه:واحدشمارش دکان ومغازه

    سر:واحدشمارش گاو، گوسفند، گله، افرادخانواده

    سکه:واحدشمارش انواع پول فلزی

    شعله:واحدشمارش لامپ وشمع ونظایرآن

    شیشه:واحدشمارش ظروف مایعات

    طاقه:واحدشمارش پارچه، شال، شال گردن

    طغرا: واحدشمارش نامه، پاکت وسندهای دیگر

    عدد:واحدشمارش پرندگان، درب، پنجره ودیگراشیاءقابل شمارش

    عدل:واحدشمارش دسته‌های بزرگ وسنگین کالا، پنبه، پارچه وکاغذ

    ارابه:واحدشمارش توپ وتانک، اسلحه سنگین چرخ دار

    فال:واحدشمارش گردو

    فروند:واحدشمارش وسایل نقلیه هوایی و دریایی

    فقره:واحدشمارش گواهینامه، اسنادپرداختی(چک وسفته)

    قبضه:واحدشمارش ازچاقوتامسلسل

    قراسه:واحدشمارش بندکفش، مدادولوازم تحریر

    قطره:واحدشمارش اشک، خون، جوهروبعضی مایعات دیگر

    قطعه:واحدشمارش عکس، شعر، زمین وفرش

    قلاده:واحدشمارش جانوران وحشی

    قواره: واحدشمارش زمین وپارچه(واحدشمارش یک دست لباس کامل)

    گله:واحدشمارش دسته‌های مختلف جانوران

    لوله:واحدشمارش اشیاء استوانه‌ای شکل وخمیری شکل مانندماتیک وخمیردندان

    مجلس: واحد مینیاتورهای دست‌نویس‌های قدیمی

  • داستانچه

    وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کد خداست !

    یکی می گفت ؛ دزد چکمه های کدخدا را دزدیده دیگری میگفت ؛ چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده و هر کسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد…

    دیوانه ای فریاد برآورد که ؛ مردم دزد خود کدخداست !! اما اهل آبادی پوزخندی زدندو گفتند ؛ کدخدا به دل نگیر او دیوانه و مجنون است…

    ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست. از فردای آن روز دیگر کسی آن مجنون را ندید و وقتی احوالش را جویا می شدند ، کدخدا میگفت ؛ دزد او را کشته است !!

    کدخدا واقعیت را می گفت ؛ ولی درک مردم از واقعیت فرسنگها فاصله داشت ، شاید هم از سرنوشت مجنون می ترسیدند !

    چون در آن آبادی ؛ دانستن بهایش سنگین بود…

  • داستانک

    داستانک

    مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که :

    والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ریش سفید که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند: پدرسوخته ملعون دروغ می‌‌گوید ، مُرده !!
    مسافر حیرت زده حکایت را پرسید گفتند : این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند او ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد پس یکی از بزرگان شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم ، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه، شرعا جایز نیست !

    احمد_شاملو، کتاب کوچه