جعفر بهشتی

  • خاطره یک آدم‌ فنّی ۶٧ساله

    روز اول ماه مبارک رمضان، نوه ام عینک عیال را برداشت و پرت کرد
    شیشه اش در آمد.
    عیال گفت ببر عینک سازی شیشه اش را جا بیندازند،
    گفتم نیازی به عینک سازی نیست
    من هواپیما به آن مدرنی را تعمیر میکنم
    آنوقت نمی توانم شیشه ی عینک را بیندازم؟
    با پیچ گوشتی پیچ عینک را شل کردم، فریم عینک حالت فنری داشت، پیچ پرید هوا و افتاد روی فرش.
    عینک را گذاشتم کنار و دو زانو دنبال پیچ گشتم، در حال چرخش رفتم روی عینک و فریم له شد.
    عیال را برداشتم بردم عینک سازی و جریان را گفتم، ایشان گفتند باید دکتر مشخصات فریم را بنویسد تا نقطه ی کانونی شیشه ها درست باشد.
    رفتیم چشم پزشک و صد و پنجاه پول ویزیت دادم.
    اومدیم عینک انتخاب کنیم، فریم هشتصد تومان و شیشه ها چهارصد هزارتومان.
    با عصبانیت اومدم بیرون، نشستم پشت فرمان تا خواستم حرکت کنم زدم به یک ماشین عبوری، گلگیر جلو و دو تا از درب ها له شد، دو تا جوان پیاده شدند، با بد و بیراه گلاویز شدیم، چند تا مشت و لگد خوردم، مردم جدا کردند، زنگ زدیم پلیس راهنمایی، مقصر شناخته شدم.
    با اینکه بیمه داشتم دو میلیون و پانصد هزار تومان خسارت دادم، به افسر گفتم اینها مرا کتک زدند، لطفا بگویید افسر نیروی انتظامی بیاید.
    افسر نیروی انتظامی که اومد آن دو نفر مدعی شدند ما بخاطر تصادف کتک کاری نکردیم، چون ایشان روزه خواری میکرد ما اعتراض کردیم و به همان خاطر کتک کاری کردیم.
    افسر نیروی انتظامی سیگار را که دستم دید مورد را تایید و صورتجلسه کرد، گفت فردا باید بیایی و بری دادسرا، هر چه خواهش کردم قبول نکرد.
    روزه خواری در ملا عام مجازات دارد، در دادسرا به شلاق محکوم شدم، وقتی رفتم عینک را بگیرم، از عینک سازی پرسیدم، اگر عینک را میاوردم شیشه اش را جا بیندازی
    چقدر دست مزد میگرفتی

    گفت این کارها را مجانی انجام میدیم..

  • داستانک

    ﷽ نوع جارو كردنش كمى ناشيانه بود ؛ تا حالا، در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست ؛ بنا بر شمّ پليسيم ، رفتم تو نخش ؛ كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مخم ، در كيوسک رو باز كردم و صداش كرد «عزيز ، خوبى ؟ يه لحظه تشريف بيار» … خيلى شق و رق ، اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش ، خيلى شسته رفته جواب داد : «سلام ، در خدمتم سركار ، مشكلى پيش اومده ؟» از لحن و نوع برخوردش جا خوردم ، نفس هاش تو سرماى سحرگاه ابر مي شد ؛ به ذهنم رسيد دعوتش كنم داخل … لحنمو كمى دوستانه تر كردم : «خسته نباشى ، بيا داخل يه چايى با هم بزنيم »… بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف ، اومد داخل و نشست ، اون يكى هدفون هم از گوشش درآورد . دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه ميرفت تو يقه ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي شد . پرسيدم : «چى گوش ميدى ؟» گفت : «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه» … كنجكاوتر شدم : «انگليسى ؟! موضوعش چيه ؟» گردنشو كج كرد و گفت : «در زمينه اقتصادسنجى» … شكّم ديگه داشت سر ريز مي شد ! «فضولى نباشه ؛ واسه چى يه همچه چيزى رو مى خونى ؟» با يه حالت نيم خنده تو چهره ش گفت : «چيه ؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه ؟ … به خاطر شغلمه» … استكانى رو كه داشتم بالا مى بردم وسط راه متوقف كردم و با حالت متعجب تر پرسيدم : «متوجه نميشم ، اين اقتصاد و سنجش و اين داستان ها چه ربطي به كار شما داره ؟». نگاشو يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت : «من استاد هستم تو دانشگاه». قبل از اينكه بخوام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم و ادامه داد : «من پدرم پاكبان اين منطقه است . آقاى عزيزى ، در مورد شما و دو تا دختر باهوش شما هم براى ما خيلى تعريف كرده جناب حيدرى پور … من دكتراى اقتصاد دارم و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي گيره. هر چى بش ميگيم زير بار نمیره بازخريد شه ؛ ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى كنيم كه استراحت كنه ، هم كمكش كرده باشيم هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند ». چند لحظه سكوت فضاى كيوسك رو گرفت و نگاه مون تو هم قفل بود. استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش ، بغلش كردم و گفتم : درود به شرفت مرد ، قدر باباتم بدون ، خيلى آدم درست و مهربونيه …

    ✨

    بر اساس داستانى واقعى، به قلم على رضوى‌پور ، روانشناس و مربى زندگى

  • داستانک

    دو سارق وارد یک ویلا شدند و پس از جستجو گاوصندوق را پیدا کردند. دزد بزرگ آن را با تجربه خود بدون نیاز به هیچ شکستگی باز کرد. پر از پول بود.
    دزد پول را بیرون آورد. روی یکی از صندلی های دور میز نشست و به دزد جوانتر گفت:
    ورق را از جیب خود بیرون بیاور.
    سارق جوان حیرت زده گفت: بیا فرار کنیم قبل از اینکه وجود ما را احساس کنند. اگر بخواهیم بازی کنیم در خانه بازی می کنیم.
    سارق متخصص به شدت او را سرزنش کرد و گفت:
    من رهبر هستم.
    همانطور که می گویم عمل کن.
    در یخچال را هم باز کن و سه قوطی پپسی و سه لیوان بیاور!!!
    مرد جوان با ترس ورق را بیرون آورد و آنها شروع به بازی و نوشیدن کردند …
    سارق متخصص گفت:
    تلویزیون را روشن و صدای آن را تا انتها بالا ببر.
    مرد جوان تردید کرد و سارق متخصص او را شدیداً توبیخ کرد. سارق جوان در حالی که مات و مبهوت بود به حرف استادش عمل کرد با این تصور که استادش دیوانه شده.
    او از ترس می لرزید زیرا میدانست آنها را دستگیر کرده و در زندان خواهند انداخت.
    صاحب ویلا بیدار شد. تپانچه ای در دست گرفت و گفت:
    چیکار میکنید شما دزدها؟ هیچ کس حرکت نکند وگرنه شما را خواهم کشت.
    دزد متخصص اهمیتی نمی داد و به دوست جوانش گفت:
    بازی کن! بازی کن و به او توجه نکن.
    صاحب قصر به پلیس زنگ زد.
    پلیس آمد و صاحب قصر به آنها گفت: اینها دزد هستند و این پولی را که جلوی آنهاست از خانه من سرقت کردند.
    سارق متخصص به پلیس گفت:
    این مرد دروغگو است. او ما را دعوت کرد تا با او بازی کنیم. در واقع بازی کردیم و او را بردیم. وقتی تمام پول خود را از دست داد اسلحه خود را بیرون آورد و گفت: یا پول من را پس می دهید یا با پلیس تماس می گیرم و به آنها میگویم که شما دزد هستید!
    افسر به سه قوطی پپسی و پولهای پراکنده روی میز نگاه کرد. همچنین صدای بلند تلویزیون و به سارقان که در حال ورق بازی بودند و به هیچ کس اهمیت نمی دادند.
    پلیس به صاحب قصر گفت: شما در خانه خود قمار بازی می کردید و وقتی تو شکست خوردی به ما زنگ زدی!
    اگر دوباره این موضوع را تکرار کنید من تو را به زندان خواهم انداخت.
    سپس افسر به طرف در رفت تا بیرون برود.
    سارق متخصص به او گفت:
    جناب سروان!
    اگر بیرون بروید و ما را اینجا بگذارید ممکن است او ما را بکشد.
    و این چنین شد که دو سارق با پول و تحت حفاظت پلیس از خانه خارج شدند!

    سارقان بزرگ نه تنها ثروت کشور را می ربایند، بلکه تحت حمایت قانون این کار را انجام می‌دهند!

  • داستانک

    🌼 هفت یا هشت سالم بود، با سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
    پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش… میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
    خونه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟ راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود… مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
    پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید آقای صبوری میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.
    گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟
    آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه از جلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
    دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری!
    مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: این دفعه مهمان من!
    ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه؟! بخدا هنوزم بعد 44 سال لبخندش و پندش یادم هست!
    بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
    چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روان‌شناسی خوندن و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟

    تهمت رو به جان خرید تا دلی پریشون نشه…!

  • طرز رفتار

    مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
    پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
    قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
    پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:
    آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
    ‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
    احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
    هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
    مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:
    به چه می خندی؟
    نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
    مرد دوم نخست وزیر او بود
    و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
    مرد با تعجب از نابینا پرسید:
    چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
    نابینا پاسخ داد:
    فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
    ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

    طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست..!

  • مطابق نظریه مشورتی اداره کل حقوقی قوه قضاییه مورخ ۱۴۰۲/۰۱/۱۵؛ در قوانین فعلی نص قانونی جهت مسدود کردن
    کارت ملی محکوم به حبس متواری وجود ندارد

    با توجه به منطوق و مفهوم مواد مربوط به دستورالعمل ساماندهی و تسریع در اجرای احکام مدنی مصوب ۱۳۹۱/۰۷/۲۴ رئیس محترم قوه قضاییه و همچنین سند تحول قضایی آیا در خصوص محکوم به حبس متواری که تمامی اقدامات لازم برای جلب نامبرده به نتیجه منجر نشده است میتوان شماره ملی این افراد را غیرفعال و مسدود و همچنین اموال منقول و غیر منقول آنان را توقیف و حسابهای بانکی نامبردگان را مسدود کرد؟
    پاسخ
    اولاً، بهره مندي اشخاص از ارائه خدمات مبتنی بر اسناد هویتی (کارت ملی و شناسنامه و همچنین داشتن حساب بانکی از جمله حقوق مدنی هر شخص است و اصولاً با توجه به اصل بیست و دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نمیتوان کسی را از این حقوق محروم کرد؛ مگر در مواردی که قانون تجویز کند. در قوانین فعلی نصی در خصوص جواز غیر فعال کردن شماره ملی و یا مسدود کردن حساب بانکی محکومان مالی به منظور دسترسی به آنان وجود ندارد. ثانیاً صرف نظر از آنکه تکالیف مقرر در ماده ۱۸ دستورالعمل ساماندهی و تسریع در اجرای احکام مدنی مصوب ۱۳۹۸/۰۷/۲۴ صرفاً در مقام بیان وظایف مرکز آمار و فنآوری اطلاعات قوه قضاییه در ارتباط با
    دستورالعمل یاد شده است و در مقام وضع مقرراتی مرتبط با حقوق اشخاص نمیباشد بند «ح» ماده یاد شده به صراحت ایجاد ظرفیت لازم جهت اعمال
    مواد ۱۷ و ۱۹ قانون نحوه اجرای محکومیت های مالی مصوب ۱۳۹۴ را از تکالیف مرکز یاد شده برشمرده است و به استناد این بند نمیتوان فراتر از مقررات مذکور، محرومیت های اجتماعی همانند مسدود کردن کارت ملی از طریق اداره ثبت احوال و یا مسدود کردن حساب بانکی و یا توقیف اموال
    ایشان را تجویز کرد.

  • داستانک

    🌴یکی از بزرگان می گفت ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!

    🌴من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…

    🌴از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد. سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

    👌یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!

  • تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید …‌‌ ‌‌

    متولدین ,20,30,40,50,60 حتما ، مقداری کوتاه وقت بگذارید و بخونید لذت ببرید

    وقتى جوان‌هاى امروز از ما مى‌پرسند:
    شما چطور می‌توانستید زندگی کنید قبلا؟!
    بدون تکنولوژی
    بدون اینترنت
    بدون کامپیوتر
    بدون تلفن همراه
    بدون ایمیل
    بدون شبکه‌های مجازی؟!

    بايد پاسخ بدهيم:
    همان طور که نسل شما امروز می‌تواند
    بدون دلسوزی
    بدون خجالت
    بدون احترام
    بدون عشق واقعی
    بدون فروتنی
    زندگی کند.

    ما بعد از مدرسه مشق‌هايمان را می‌نوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم؛ بازی واقعی!
    ما با دوستان واقعی بازی می‌کردیم نه دوستان مجازی
    ما خودمان با دست‌هايمان بازی‌هایی مثل یویو و بادبادک و فرفره می‌ساختیم
    ما تلفن همراه و دی وی دی و پلی استیشن و کامپیوتر شخصی و اینترنت نداشتیم
    ولی دوستان واقعی داشتیم که وقتى با يک نفرشان همراه مى‌شديم، در روزهایِ بارانی با هم زير یک چتر به مدرسه می‌رفتیم و در روزهاى گرم کیم دوقلويمان را با هم نصف می‌کردیم.

    نسل ما در مغازه‌هايش با خط درشت ننوشته بود: «لطفا فقط با کارت‌خوان خرید کنید»!
    سر هر کوچه یک بقّالی بود که یک دفتر نسیه داشت برای آنهايى که دستشان تنگ بود و بالای سرش درشت نوشته بود: «پول نداری صلوات بفرست»!

    زمان ما تخت‌خواب مُد نبود ولى خوابیدن تویِ رخت‌خواب‌های گُل گُلی و در بهارخواب، ایوان و پشتِ بام، از هر خوابی شیرین‌تر بود!

    ما موبایل نداشتیم ولی در عوض، درِ خانۀ همسایه و فامیل باز بود تا هر وقت به هرجا که می‌خواستیم، تلفن کنيم و احوال بپرسيم و خبر بگيريم!

    خانواده‌هايمان به علت ترافیک سنگین و … دیر به مهمانی‌ها نمی‌رسیدند
    زودتر می‌رفتند تا با کمک هم سبزی پاک کنند و برنج را آبکش کنند و …

    ما لایک کردن بلد نبودیم ولی در عوض، نسلِ ما نسل مهربانی و دلجویی بود …

    ما بلاک کردن نمی‌دانستیم چیست؛ نسلِ ما نسل دل‌هاى بی‌کینه بود؛ در مرام ما قهر و کینه جايى نداشت …

    در زمان ما کسی پیتزا برايمان نمی‌آورد دمِ در؛ اما طعمِ نون و کبابی را که بابايمان لای یک روزنامه از بازار می‌خرید و برايمان مى‌آورد، با هزار تا پیتزا عوض نمی‌کنيم!
    در نسل ما فست فود معنی نداشت ولى  نون و پنير و سبزى يا لقمۀ کوکو و کتلت يا حداکثر ساندویچ تخم مرغ و خيارشور و گوجه فرنگى با کانادایِ شیشه‌ای لذتی داشت که هنوز هم مزه‌اش زير دندانمان است …

    ما نسلی بودیم که در مراممان کمتر نامردی و آدم‌فروشی بود …

    ما سِتِ تولد نداشتیم ولى در عوض، جشن‌هاى سنّتيمان پر بود از کاغذکشی‌های رنگارنگ و دل‌هاى واقعا شاد و لب‌هاى واقعا خندان …

    ما عروسی را به جای هتل و تالار و سالن در خانۀ همسایه و در حیاط  چراغانی برگزار می‌کردیم و خيلى هم خوش مى‌گذشت …

    ما نذری‌هايمان را در ظروف یک‌ بار مصرف نمی‌دادیم
    تویِ چینی گل سرخی پخش می‌کردیم و همسایه‌مان هم توى ظرفِ خالی‌اش نقل و نبات مى‌ريخت

    ما چراغ مطالعه نداشتیم ولى در عوض، مشق‌هايمان را زیر نور چراغ گردسوز  و در کنار علاءالدینی که همیشه رويش یک کتری همراه با قورى چایی خوش‌عطر بود، می‌نوشتیم …

    ما مبل روکش شده نداشتیم ولى پُشتی و پتویِ ملافه سفید دورتا دور اتاق بود تا هر وقت مهمان سر رسيد، احساس راحتی کند!

    ما اگر کاسۀ گل مرغی سر طاقچه را در شیطنت‌ها و بازی‌هایِ کودکانه می‌شکستیم، خانم جون دعوامون نمی‌کرد؛ تازه برامون اسفند دود می‌کرد، تخم مرغ می‌شکست و می‌گفت قضا بلا بوده، خدا رو شکر که به کاسه گرفت و خودت چیزیت نشد!

    ما هزار جور پزشک متخصص و داروخانه نداشتیم؛ چایی نبات و عرق نعنای بی بی جون دوایِ هر دردی بود …

    ما از ذوقِ یک پاک‌کُنِ عطری، یک مداد سوسمارنشان، یک جعبۀ مداد رنگی، و یک دفترچۀ نقاشی تا صبح خوابمان نمی‌بُرد!

    ما نسلی منحصر به فرد بودیم؛ چون آخرین نسلی بودیم که مطيع پدر و مادر بودیم و اولین نسلى که مطيع فرزندانمان شديم …
    😓    دلنوشته ای زیبا و واقعی است
    فقط یک چیز کم بنظرم رسید آنهم اضافه میکنم 🌹
    پایان نسل ما خدا خودش هم دلتنگ نبودنمان میشود!

    همین
                          
    تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید …‌‌ ‌‌

  • داستانچه

    در قهوه‌خانه ساده بالای کوه، سفارش املت دادیم.
    کنار دست فروشنده نوشته بود: ما را در اینستاگرام ملاقات کنید. فکر کردم در کجای دنیا می‌شود اینچنین املت خوشمزه‌ای پیدا کرد که فروشنده‌اش هم تا این حد به روز باشد؟ چون من تا حدی دنیا دیده هستم، به تجربه می‌گویم هیچ‌جا…

    هنگام برگشتن خانمی با ظاهری زیبا و مرتب در حال فروختن گل بود.
    آنقدر ظاهر باکلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم.
    شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی‌آید گل بفروشید، با کلامی تکان‌دهنده گفت: بی‌کس هستم، اما ناکس نیستم. زندگی را باید با شرافت گذراند.

    کجای دنیا می‌توان این سطح از فلسفه و حکمت را، در کلام یک گل‌فروش یافت؟

    به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است. به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیف پولم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم، می‌روم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود،
    مغازه‌دار با اصرار گفت نه آقا قابل شما را ندارد ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد.

    تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت:
    چه عجله‌ای بود؟

    شب در حالیکه با لپ‌تاپ کار می‌کردم، یکباره صدای آکاردئون یکی از ترانه‌های خاطره‌انگیز را سر داد.
    در کوچه نوازنده‌ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص می‌نواخت.
    به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم.
    یکی آمد و به او نزدیک شد و گفت از طبقه هشتم آمدم پایین فقط به‌خاطر این ملودی قشنگی که می‌زنید
    با رضایت پولی به او داد و رفت. حساب کردم دیدم پولی که در این کوچه گرفت را اگر در ده کوچه گرفته باشد، درآمد ماهانه خوبی دارد.

    در کجای دنیا کسی می‌تواند در کوچه‌ای سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده‌ام.

    می‌توان همه رخدادهای بالا را منفی دید.
    چرا باید خانمی باوقار گل بفروشد؟
    چرا فردی که به کامپیوتر وارد است باید بالای کوه املت درست کند؟
    چرا باید نوازنده‌ای ماهر در کوچه بنوازد؟
    و از این دست نگاه‌های منفی که خیلی‌ها دارند.
    اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد، چه مشکلی حل خواهد شد؟
    و آیا نگاه‌های منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا می‌کند؟
    من هر چه را دیدم مثبت می‌دیدم.

    بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده‌ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را نیز که وجود دارد، چشم ما نمی‌بیند و ذهن ما درک نمی‌کند.

    مثلا آدمها را به دو گروه “باکلاس” و” بی‌کلاس” تقسیم کرده‌ایم!
    ماکسیما، لكسوس و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی‌کلاسند!

    حالا در جاده‌ای گیرکنید، به هردلیل، چه تمام شدن بنزین، چه خرابی ماشین…امتحان کنید
    حتی یک ماکسیما و لكسوس و بنز به‌خاطر کمک به شما توقف نمی‌کند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت… کدام باکلاس‌ترند؟

    می‌توانید به رخدادهای یک‌روز عادی از زندگی فکر کنید، در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد؛ ولی تو مثبت فکر کن……

  • مهمترین تخلفات انتظامی قضات

    ✍️⚖️ فهرست 40 مورد از مهمترین تخلفات انتظامی قضات، جهت اطلاع و بهره برداری همه دوستان عزیز

    ۱- دستور جلب متهم بدون رعایت مقررات قانونی

    ۲- صدور دستور متعارض و مبهم و کلی

    ۳- صدور قرار کفالت و وثيقه بدون مشخص نمودن مبلغ

    ۴- صدور قرارهای تامین نامتناسب

    ۵- عدم پذیرش کفیل و وثیقه در قرارهای تامین بازداشت غیر قانونی

    ۶- دستور نگهداری متهم در بازداشتگاه

    ۷- بازداشت غیر قانونی

    ۸- عدم ثبت پرونده ها در دادسراها تا مرحله صدور قرار نهایی

    ۹- عدم تمديد قرارهای بازداشت موقت در مواعد قانونی

    ۱۰- عدم تمكين دادسرا پس از فک قرار تأمین توسط دادگاه

    ۱۱- عدم توجه به صلاحیت محلی و ذاتی

    ۱۲- عدم ذکر مدت در قرار بازداشت موقت

    ۱۳- عدم قيد مشخصات سمت قضایی، تاریخ و شماره کلاسه

    ۱۴- آزادی متهم بدون اظهار نظر در تحقیقات مقدماتی

    ۱۵- استفاده از الفاظ زاید و غیر مرتبت و متعارف در قرارها و آراء

    ۱۶- استفاده بی رویه از فرم و بعضاً غیر مرتب در تصمیمات نهایی به خصوص در دادسراها

    ۱۷- عدم اتخاد تصمیم در مواعد قانونی

    ۱۸- عدم اظهار نظر نسبت به بعضی از متهمین یا موارد اتهامی در پروندههای کیفری

    ۱۹- عدم تعيين تكليف نسبت به آلات و ادوات جرم

    ۲۰- نگهداری آلات و ادوات جرم در مکانهای نامتناسب

    ۲۱- اخذ آخرين دفاع قبل از تکمیل تحقیق

    ۲۲- صدور تأمين كیفری جدید برای متهم، بدون تعيين تكليف نسبت به قرار صادره قبلی

    ۲۳- ناخوانا بودن دستورات قضایی

    ۲۴- صدور قرار يا رأى بدون اعلام ختم تحقیقات یا رسیدگی

    ۲۵- انجام اقدامات خارج از چهارچوب مفاد نیابت

    ۲۶- صدور قرار مجرمیت بدون اخذ آخرین دفاع

    ۲۷- وجود اغلاط املایی و انشایی در دستورات و آراء

    ۲۸- دستورات غير حقوقی با جمله بندی نامتناسب

    ۲۹- صدور حکم با استناد به مواد غیر مرتبط

    ۳۰- صدور حکم خارج ازچارچوب کیفر خواست

    ۳۱- تشدید حکم در مقام تجدید نظر خواهی بدون موجب قانونی

    ۳۲- صدور دستورات تلفنی

    ۳۳- فقدان امضای نماینده دادستان علیرغم ذکر حضور وی در صورتجلسات دادرسی دادگاه

    ۳۴- عدم ابلاغ نظریه کارشناسی به اصحاب دعوا

    ۳۵- برخورد تند و بعضاً غيرمتعارف و توهین آمیز عدم توجه به مستندات

    ۳۶- ارتباط غیر متعارف با اصحاب پرونده وکیل

    ۳۷- عدم توجه به مستندات

    ۳۸- عدم پذیرش و ثبت لوایح

    ۳۹- دادنامه پرونده قبل از انشاء رأی

    ۴۰- آمارسازی در سیستم