جعفر بهشتی

  • دستور فروش

    🔴چه مراحلی باید طی شود تا یک ملک مشاعی (مشترک) به فروش برسد؟

    1-مرحله اول اینکه در مورد ملک ، پلاک ، زمین ، مستغلات بنا به تصمیم و حکم قطعی مراجع ذی­صلاح ، چه اداره ثبت و چه از طریق دادگاه مبنی بر غیرقابل افراز بودن صادر شود.

    2- مرحله دوم هر یک از شرکا می­توانند درخواست فروش دهند .

    3- مرحله سوم اینکه دادگاه باید دستور فروش دهد ، یعنی شریک من باید مراجعه کند به دادگستری و درخواست فروش ملک غیرقابل افراز را بدهد. چون دستور است و حکم تلقی نمی­شود قابل تجدید نظرخواهی نیست و دادگاه در صورت وقوع اشتباه رأساً می­تواند اشتباه را اصلاح کند.

    4-مرحله چهارم نیز این است ملک از طریق مزایده به فروش برسد . در مزایده کارشناس یک ارزش پایه­ ای برای ملک تعیین می­کند و کسی برنده مزایده است که بالاترین پیشنهاد را داده باشد. نکته این است که عدم حضور شرکا یا ثالث در جلسه مزایده مانع از انجام مزایده نخواهد بود و همان شخصی که درخواست فروش کرده است خودش هم می تواند این ملک را خریداری کند.
    •┈┈••✾••┈┈•
    حقوق به زبان ساده (حقانسه)
    👈 [عضـــو شویــــد]
    @haghanse
    https://eitaa.com/haghanse
    •┈┈••✾••┈┈•
    ـ✾࿐༅🍃🌸🍃༅࿐✾ـ

  • داستانک

    در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.

    همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.

    همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.

    واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

    اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.

    روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.

    به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

    اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟

    زن به سرعت گفت: “هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

    مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟

    زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.

    مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟

    زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم !

    گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: “باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم…

    در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!

    ١_ همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند.

    ٢_ همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

    ٣_ همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

    ۴_همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم. او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

  • دادگاه صلح

    ✍

    به بهانه افتتاح دادگاه صلح دربعضی از مجتمع های قضایی استان‌های کشور. دادگاه صلح براساس قانون شورای حل اختلاف مصوب شهریور ماه ۱۴۰۲ دادگاه صلح یک نهاد جدید قضایی است که بموجب قانون شورای حل اختلاف مصوب شهریور ماه ۱۴۰۲ پیش‌بینی‌شده است و از حیث ماهیت متفاوت از سایر دادگاه‌ها و محاکم است. دادگاه صلح جایگزین رسیدگی در شورای حل اختلاف شده‌است و شورای حل اختلاف دیگر حق رسیدگی ماهوی به هیچ دعوایی را ندارد و شورای حل اختلاف فقط محلی است برای صلح و سازش درصورتی‌که در گذشته شورای حل اختلاف در کنار دادگاه عمومی صلاحیت رسیدگی به بعضی از دعاوی مثلاً دعاوی مالی منقول تا ۲۰ میلیون تومان یا دعاوی کیفری تعزیری درجه ۸ آن‌هم مجازات جزای نقدی را داشت. طبق قانون جدید دادگاه صلح تمامی صلاحیت های شورای حل اختلاف براساس قانون سابق به‌علاوه صلاحیت‌های جدیدی که قانون‌گذار برای آن پیش‌بینی کرده‌است را دارا می‌باشد. براساس این قانون دادگاه ابتدا باید پرونده را به شورای حل اختلاف ارجاع دهد چنانچه رسیدگی در شورای حل اختلاف منجر به صلح و سازش نشد یا در شورا امکان اخذ تصمیم مقتضی نبود و یا یکی از طرفین دعوا با ارجاع پرونده به شورای حل اختلاف مخالفت کرد دادگاه صلح رأساً به دعوای مطروحه رسیدگی خواهد کرد. صلاحیت دادگاه‌های صلح . ۱__ دعاوی مالی تا نصاب ۱۰۰ میلیون تومان در صلاحیت دادگاه صلح میباشد.مثلاً برای مطالبه طلب به مبلغ ۸۰ میلیون تومان باید به دادگاه صلح مراجعه کرد. ۲__در دعاوی راجع‌به جهیزیه و مهریه و نفقه به شرطی که مستقلاً مطرح شود و خواسته زیر یکصد میلیون تومان باشد ۳__ دعاوی تصرف عدوانی و مزاحمت ملکی یا ممانعت از حق موضوع مواد ۱۵۶ تا ۱۷۸ قانون آیین دادرسی مدنی که سابقاً به‌صورت کلی در دادگاه‌های عمومی مطرح می‌شدند ولی اکنون در دادگاه صلح مطرح می‌شود. ۴__حصر وراثت تحریر ترکه, مهروموم ترکه و رفع آن, در دادگاه صلح مطرح می‌شود ولی تقسیم ترکه کماکان در صلاحیت دادگاه عمومی می‌باشد. ۵__ تأمین دلیل که سابقاً در شورای حل اختلاف مطرح می‌شده اکنون در صلاحیت دادگاه صلح می‌باشد. ۶__ دعاوی مربوط به تخلیه عین مستأجره و تعدیل اجاره‌بها که صلاحیت رسیدگی به آن دادگاه صلح می‌باشد . ۷__ اعسار از پرداخت محکوم‌به درصورتی‌که دادگاه صلح نسبت‌به اصل دعوا رسیدگی کرده باشد در صلاحیت دادگاه صلح می‌باشد. ۸__ تقاضای سازش موضوع ماده ۱۸۶ قانون آیین دادرسی مدنی در صلاحیت دادگاه صلح می‌باشد, بدینصورت که طرف دعوا حق دارند که طرف مقابل خود را برای سازش دعوت کند که در این مورد پرونده در دادگاه صلح رسیدگی می‌شود. ۹__ رسیدگی به دعاوی اصلاح شناسنامه ، استرداد شناسنامه ، اصلاح مشخصات مدرک تحصیلی ، الزام به اخذ پایان کار ، اثبات رشد ،الزام به صدور شناسنامه ، تصحیح و تغییر نام ، با دادگاه صلح می‌باشد. در دو مورد در جرایم کیفری منبعد دادگاه صلح به این‌گونه جرایم رسیدگی می‌کند. الف)تمام جرایم عمدی تعزیری مستوجب مجازات درجه ۷ و ۸ در دادگاه صلح رسیدگی می‌شود ضمن اینکه دیگر نیازی به صدور کیفرخواست و طرح در دادسرا ندارد و مستقیماً در دادگاه صلح به آن رسیدگی می‌شود . ب) جنبه عمومی و خصوصی کلیه جرایم غیرعمدی ناشی از کار یا تصادف رانندگی به موجب این قانون در صلاحیت دادگاه صلح قرارگرفته است ، بطوری که دادگاه صلح حق صدور حکم محکومیت به پرداخت دیه کامل مجنی علیه را خواهد داشت. دادگاه صلح می‌تواند در ساعات غیراداری و روزهای تعطیل نیز به دعاوی رسیدگی نماید. رسیدگی به دعاوی غیرمالی در صلاحیت دادگاه صلح نیست مگر همان‌گونه که گفته شد دعاوی تصرف عدوانی ومزاحمت و ممانعت از حق و تخلیه عین مستأجره و حصر وراثت ، تحریر ترکه، مهروموم و رفع آن و تأمین دلیل. دادگاه‌های صلح راجع‌به دعاوی دولتی و مؤسسات عمومی غیردولتی مثل شهرداری صالح به رسیدگی نیست البته استثنائاً نسبت‌به دعاوی اصلاح شناسنامه و تغییر نام که خوانده آن ثبت احوال است صالح خواهد بود. احکام محکومیت بیش است ۵۰ میلیون تومان در دادگاه تجدیدنظر استان قابل تجدیدنظرخواهی است

  • خاطره یک آدم‌ فنّی ۶٧ساله

    روز اول ماه مبارک رمضان، نوه ام عینک عیال را برداشت و پرت کرد
    شیشه اش در آمد.
    عیال گفت ببر عینک سازی شیشه اش را جا بیندازند،
    گفتم نیازی به عینک سازی نیست
    من هواپیما به آن مدرنی را تعمیر میکنم
    آنوقت نمی توانم شیشه ی عینک را بیندازم؟
    با پیچ گوشتی پیچ عینک را شل کردم، فریم عینک حالت فنری داشت، پیچ پرید هوا و افتاد روی فرش.
    عینک را گذاشتم کنار و دو زانو دنبال پیچ گشتم، در حال چرخش رفتم روی عینک و فریم له شد.
    عیال را برداشتم بردم عینک سازی و جریان را گفتم، ایشان گفتند باید دکتر مشخصات فریم را بنویسد تا نقطه ی کانونی شیشه ها درست باشد.
    رفتیم چشم پزشک و صد و پنجاه پول ویزیت دادم.
    اومدیم عینک انتخاب کنیم، فریم هشتصد تومان و شیشه ها چهارصد هزارتومان.
    با عصبانیت اومدم بیرون، نشستم پشت فرمان تا خواستم حرکت کنم زدم به یک ماشین عبوری، گلگیر جلو و دو تا از درب ها له شد، دو تا جوان پیاده شدند، با بد و بیراه گلاویز شدیم، چند تا مشت و لگد خوردم، مردم جدا کردند، زنگ زدیم پلیس راهنمایی، مقصر شناخته شدم.
    با اینکه بیمه داشتم دو میلیون و پانصد هزار تومان خسارت دادم، به افسر گفتم اینها مرا کتک زدند، لطفا بگویید افسر نیروی انتظامی بیاید.
    افسر نیروی انتظامی که اومد آن دو نفر مدعی شدند ما بخاطر تصادف کتک کاری نکردیم، چون ایشان روزه خواری میکرد ما اعتراض کردیم و به همان خاطر کتک کاری کردیم.
    افسر نیروی انتظامی سیگار را که دستم دید مورد را تایید و صورتجلسه کرد، گفت فردا باید بیایی و بری دادسرا، هر چه خواهش کردم قبول نکرد.
    روزه خواری در ملا عام مجازات دارد، در دادسرا به شلاق محکوم شدم، وقتی رفتم عینک را بگیرم، از عینک سازی پرسیدم، اگر عینک را میاوردم شیشه اش را جا بیندازی
    چقدر دست مزد میگرفتی

    گفت این کارها را مجانی انجام میدیم..

  • داستانک

    ﷽ نوع جارو كردنش كمى ناشيانه بود ؛ تا حالا، در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست ؛ بنا بر شمّ پليسيم ، رفتم تو نخش ؛ كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مخم ، در كيوسک رو باز كردم و صداش كرد «عزيز ، خوبى ؟ يه لحظه تشريف بيار» … خيلى شق و رق ، اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش ، خيلى شسته رفته جواب داد : «سلام ، در خدمتم سركار ، مشكلى پيش اومده ؟» از لحن و نوع برخوردش جا خوردم ، نفس هاش تو سرماى سحرگاه ابر مي شد ؛ به ذهنم رسيد دعوتش كنم داخل … لحنمو كمى دوستانه تر كردم : «خسته نباشى ، بيا داخل يه چايى با هم بزنيم »… بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف ، اومد داخل و نشست ، اون يكى هدفون هم از گوشش درآورد . دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه ميرفت تو يقه ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي شد . پرسيدم : «چى گوش ميدى ؟» گفت : «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه» … كنجكاوتر شدم : «انگليسى ؟! موضوعش چيه ؟» گردنشو كج كرد و گفت : «در زمينه اقتصادسنجى» … شكّم ديگه داشت سر ريز مي شد ! «فضولى نباشه ؛ واسه چى يه همچه چيزى رو مى خونى ؟» با يه حالت نيم خنده تو چهره ش گفت : «چيه ؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه ؟ … به خاطر شغلمه» … استكانى رو كه داشتم بالا مى بردم وسط راه متوقف كردم و با حالت متعجب تر پرسيدم : «متوجه نميشم ، اين اقتصاد و سنجش و اين داستان ها چه ربطي به كار شما داره ؟». نگاشو يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت : «من استاد هستم تو دانشگاه». قبل از اينكه بخوام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم و ادامه داد : «من پدرم پاكبان اين منطقه است . آقاى عزيزى ، در مورد شما و دو تا دختر باهوش شما هم براى ما خيلى تعريف كرده جناب حيدرى پور … من دكتراى اقتصاد دارم و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي گيره. هر چى بش ميگيم زير بار نمیره بازخريد شه ؛ ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى كنيم كه استراحت كنه ، هم كمكش كرده باشيم هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند ». چند لحظه سكوت فضاى كيوسك رو گرفت و نگاه مون تو هم قفل بود. استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش ، بغلش كردم و گفتم : درود به شرفت مرد ، قدر باباتم بدون ، خيلى آدم درست و مهربونيه …

    ✨

    بر اساس داستانى واقعى، به قلم على رضوى‌پور ، روانشناس و مربى زندگى

  • داستانک

    دو سارق وارد یک ویلا شدند و پس از جستجو گاوصندوق را پیدا کردند. دزد بزرگ آن را با تجربه خود بدون نیاز به هیچ شکستگی باز کرد. پر از پول بود.
    دزد پول را بیرون آورد. روی یکی از صندلی های دور میز نشست و به دزد جوانتر گفت:
    ورق را از جیب خود بیرون بیاور.
    سارق جوان حیرت زده گفت: بیا فرار کنیم قبل از اینکه وجود ما را احساس کنند. اگر بخواهیم بازی کنیم در خانه بازی می کنیم.
    سارق متخصص به شدت او را سرزنش کرد و گفت:
    من رهبر هستم.
    همانطور که می گویم عمل کن.
    در یخچال را هم باز کن و سه قوطی پپسی و سه لیوان بیاور!!!
    مرد جوان با ترس ورق را بیرون آورد و آنها شروع به بازی و نوشیدن کردند …
    سارق متخصص گفت:
    تلویزیون را روشن و صدای آن را تا انتها بالا ببر.
    مرد جوان تردید کرد و سارق متخصص او را شدیداً توبیخ کرد. سارق جوان در حالی که مات و مبهوت بود به حرف استادش عمل کرد با این تصور که استادش دیوانه شده.
    او از ترس می لرزید زیرا میدانست آنها را دستگیر کرده و در زندان خواهند انداخت.
    صاحب ویلا بیدار شد. تپانچه ای در دست گرفت و گفت:
    چیکار میکنید شما دزدها؟ هیچ کس حرکت نکند وگرنه شما را خواهم کشت.
    دزد متخصص اهمیتی نمی داد و به دوست جوانش گفت:
    بازی کن! بازی کن و به او توجه نکن.
    صاحب قصر به پلیس زنگ زد.
    پلیس آمد و صاحب قصر به آنها گفت: اینها دزد هستند و این پولی را که جلوی آنهاست از خانه من سرقت کردند.
    سارق متخصص به پلیس گفت:
    این مرد دروغگو است. او ما را دعوت کرد تا با او بازی کنیم. در واقع بازی کردیم و او را بردیم. وقتی تمام پول خود را از دست داد اسلحه خود را بیرون آورد و گفت: یا پول من را پس می دهید یا با پلیس تماس می گیرم و به آنها میگویم که شما دزد هستید!
    افسر به سه قوطی پپسی و پولهای پراکنده روی میز نگاه کرد. همچنین صدای بلند تلویزیون و به سارقان که در حال ورق بازی بودند و به هیچ کس اهمیت نمی دادند.
    پلیس به صاحب قصر گفت: شما در خانه خود قمار بازی می کردید و وقتی تو شکست خوردی به ما زنگ زدی!
    اگر دوباره این موضوع را تکرار کنید من تو را به زندان خواهم انداخت.
    سپس افسر به طرف در رفت تا بیرون برود.
    سارق متخصص به او گفت:
    جناب سروان!
    اگر بیرون بروید و ما را اینجا بگذارید ممکن است او ما را بکشد.
    و این چنین شد که دو سارق با پول و تحت حفاظت پلیس از خانه خارج شدند!

    سارقان بزرگ نه تنها ثروت کشور را می ربایند، بلکه تحت حمایت قانون این کار را انجام می‌دهند!

  • داستانک

    🌼 هفت یا هشت سالم بود، با سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
    پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش… میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
    خونه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟ راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود… مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
    پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید آقای صبوری میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.
    گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟
    آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه از جلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
    دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری!
    مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: این دفعه مهمان من!
    ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه؟! بخدا هنوزم بعد 44 سال لبخندش و پندش یادم هست!
    بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
    چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روان‌شناسی خوندن و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟

    تهمت رو به جان خرید تا دلی پریشون نشه…!

  • طرز رفتار

    مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
    پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:
    قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
    پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:
    آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟
    ‌ سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌
    احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
    هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
    مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:
    به چه می خندی؟
    نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
    مرد دوم نخست وزیر او بود
    و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
    مرد با تعجب از نابینا پرسید:
    چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
    نابینا پاسخ داد:
    فرق است میان آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد…
    ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد.

    طرز رفتار هر کس نشانه شخصیت اوست..!

  • مطابق نظریه مشورتی اداره کل حقوقی قوه قضاییه مورخ ۱۴۰۲/۰۱/۱۵؛ در قوانین فعلی نص قانونی جهت مسدود کردن
    کارت ملی محکوم به حبس متواری وجود ندارد

    با توجه به منطوق و مفهوم مواد مربوط به دستورالعمل ساماندهی و تسریع در اجرای احکام مدنی مصوب ۱۳۹۱/۰۷/۲۴ رئیس محترم قوه قضاییه و همچنین سند تحول قضایی آیا در خصوص محکوم به حبس متواری که تمامی اقدامات لازم برای جلب نامبرده به نتیجه منجر نشده است میتوان شماره ملی این افراد را غیرفعال و مسدود و همچنین اموال منقول و غیر منقول آنان را توقیف و حسابهای بانکی نامبردگان را مسدود کرد؟
    پاسخ
    اولاً، بهره مندي اشخاص از ارائه خدمات مبتنی بر اسناد هویتی (کارت ملی و شناسنامه و همچنین داشتن حساب بانکی از جمله حقوق مدنی هر شخص است و اصولاً با توجه به اصل بیست و دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نمیتوان کسی را از این حقوق محروم کرد؛ مگر در مواردی که قانون تجویز کند. در قوانین فعلی نصی در خصوص جواز غیر فعال کردن شماره ملی و یا مسدود کردن حساب بانکی محکومان مالی به منظور دسترسی به آنان وجود ندارد. ثانیاً صرف نظر از آنکه تکالیف مقرر در ماده ۱۸ دستورالعمل ساماندهی و تسریع در اجرای احکام مدنی مصوب ۱۳۹۸/۰۷/۲۴ صرفاً در مقام بیان وظایف مرکز آمار و فنآوری اطلاعات قوه قضاییه در ارتباط با
    دستورالعمل یاد شده است و در مقام وضع مقرراتی مرتبط با حقوق اشخاص نمیباشد بند «ح» ماده یاد شده به صراحت ایجاد ظرفیت لازم جهت اعمال
    مواد ۱۷ و ۱۹ قانون نحوه اجرای محکومیت های مالی مصوب ۱۳۹۴ را از تکالیف مرکز یاد شده برشمرده است و به استناد این بند نمیتوان فراتر از مقررات مذکور، محرومیت های اجتماعی همانند مسدود کردن کارت ملی از طریق اداره ثبت احوال و یا مسدود کردن حساب بانکی و یا توقیف اموال
    ایشان را تجویز کرد.

  • داستانک

    🌴یکی از بزرگان می گفت ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟ گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!

    🌴من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…

    🌴از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد. سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

    👌یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!