داستانچه

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کد خداست !

یکی می گفت ؛ دزد چکمه های کدخدا را دزدیده دیگری میگفت ؛ چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده و هر کسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد…

دیوانه ای فریاد برآورد که ؛ مردم دزد خود کدخداست !! اما اهل آبادی پوزخندی زدندو گفتند ؛ کدخدا به دل نگیر او دیوانه و مجنون است…

ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست. از فردای آن روز دیگر کسی آن مجنون را ندید و وقتی احوالش را جویا می شدند ، کدخدا میگفت ؛ دزد او را کشته است !!

کدخدا واقعیت را می گفت ؛ ولی درک مردم از واقعیت فرسنگها فاصله داشت ، شاید هم از سرنوشت مجنون می ترسیدند !

چون در آن آبادی ؛ دانستن بهایش سنگین بود…

دیدگاه‌ها

17 پاسخ به “داستانچه”

  1. knoguinny نیم‌رخ

    Injured by reichardt and respiratory dysfunction in kitchen sink can i take doxycycline with food In vivo, large doses of estrogens have induced prolactinomas in rats and may induce them in humans as well 21 23

  2. excisse نیم‌رخ

    The postoperative recovery was uneventful, and she was discharged on day 2 buy cialis daily online

دیدگاهتان را بنویسید