وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کد خداست !
یکی می گفت ؛ دزد چکمه های کدخدا را دزدیده دیگری میگفت ؛ چکمه های دزد شبیه چکمه کدخدا بوده و هر کسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد…
دیوانه ای فریاد برآورد که ؛ مردم دزد خود کدخداست !! اما اهل آبادی پوزخندی زدندو گفتند ؛ کدخدا به دل نگیر او دیوانه و مجنون است…
ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست. از فردای آن روز دیگر کسی آن مجنون را ندید و وقتی احوالش را جویا می شدند ، کدخدا میگفت ؛ دزد او را کشته است !!
کدخدا واقعیت را می گفت ؛ ولی درک مردم از واقعیت فرسنگها فاصله داشت ، شاید هم از سرنوشت مجنون می ترسیدند !
چون در آن آبادی ؛ دانستن بهایش سنگین بود…
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.